محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
729
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نوشروان او را به هزار سوار داشتى به جوانى و به هر كجا بفرستادى گفتى : هزار سوار را بفرستادم . و آن وقت ضعيف شده بود و از كار مانده ، و ابروانش بر چشمخانه افتاده بود . او را بخواند و بر آن لشكر سالار كرد . و اين هشتصد مرد همه تيراندازان بودند . ايشان را همه سلاح داد و هر چه ببايست از ستور و جامه و دينار بداد ، و سيف را با ايشان بفرستاد و برفتند . چون به ميان دريا رسيدند ، دو كشتى بشكست و دويست مرد غرقه شدند تا به عدن ، و عدن بر لب دريا است ، آنجا برآمدند . و مسروق را خبر بردند . جاسوسان بفرستاد . چون اندكى سپاهشان بدانست عجب آمدش و خوار داشتشان . از بهر آن گفتهاند دشمن خرد را خوار نبايد داشتن . پس مسروق كس فرستاد بنزديك و هرز كه من دانم كه غلط كردهاى و اين كودك ترا و ملك را بفريفت ، و تو مردى پيرى ، اگر مقدار من و از آن سپاه من ندانستى اكنون بدان ، و تو با اين مايه سپاه ايدر مياى ، و من ننگ دارم كه با اين مايه مردم جنگ كنم ، اگر خواهى كه بازگردى تا ترا زاد و نفقه فرستم و بازگردانم به نيكويى ، و اگر خواهى كه با من باشى من ترا نيكوتر دارم از آنكه ملك عجم . و هرز او را جواب داد كه مرا يك ماه زمان ده تا تدبير اين بكنم ، و بدين آن خواست تا سپاه او بياسايند و ساخت تمام كنند ، و راى او به حرب بود . مسروق گفت : نيكو گفتى و سخن پيرانه است اين . او را يك ماه زمان داد و علفه و نزل فرستادش . و هرز علف نپذيرفت و گفت : اگر ترا راى حرب آيد چون طعام تو خورده باشم جنگ نكنم ، اگر باز گردم يا صلح كنم آنگاه علف تو بپذيرم . پس و هرز سيف را گفت : مرا چه نيرو توانى كردن ؟ گفت : هر چه از فرزندان حميراند و ملكزادگاناند همه يار مناند ، مردان مرد و سواران نيك و اسپانى تازى ، همه را گرد كنم و دامن با دامن تو بندم . اگر ظفر يا بى با تو باشم و اگر كشته شوى با تو باشم . و هرز گفت : انصاف دادى . پس سيف هر كه از حميريان بودند همه را كس فرستاد تا سوى وى آمدند ، مقدار پنج هزار مرد . چون سر ماه تمام شد ، مسروق به دو كس فرستاد كه چه تدبير كردى ؟ و هرز گفت : تدبير حرب كردن . مسروق را پسرى بود ، گفت : اى پسر !